کتاب زیر شامل شعر های سپید مهرداد جهانگیری است که توسط انتشارات دفتر شعر جوان به چاپ رسیده و هفته آینده روانه بازار کتاب می شود .

طرح زیبای روی جلد اثر هنرمند توانا فرزاد ادیبی است.
و شعر هایی از این مجموعه:
پله ها به سرعت برق
تو را از من می دزدند
و تا پیدایت کنم
ایستگاه بعد سوتش را کشیده
لرزان لرزان باز می گردم
و آرزو می کنم
کاش اشتباه کند این قطار سخنگو
و ایستگاه آخر
خانه من باشد
بیا یکبار دیگر
این سیبزمینی را امتحان کنیم
شاید از زمین رانده شدیم
ملافه سفيدي را كه
آسمان
روي جنازه زمين كشيد
با لباس عروس اشتباه گرفتيم
و به ميمنت زمستان
جشن برپا كرديم
خیال كرديم
ميوه ها فصل ها را جا به جا مي كنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 11:38  توسط سمیرا نوروزی
|
فرصت نیست که حرفی برای گفتن داشته باشم جز این شعر قدیمی:
در فرصت شستن چند استکان ، به شعری تازه می اندیشم
به اینکه پروانه کتابی ست
که باد پس از خواندن باز می گذارد
نه ! اسکاچ را به دیواره استکان می کشم
به مسائل مهم فکر می کنم
به ویروس هایی که باید از استکان
به چاه آشپزخانه کوچ کنند
نه! به مسائل مهم تری فکر میکنم
اسکاچ را در استکان فرو می روم
دستی به چاه های سیاه واقتصاد کلان...
تو کلید می اندازی
استکانها را رها می کنم
باید به فکر غذایی برای تو باشم

+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 13:2  توسط سمیرا نوروزی
|
مزارع توتون را بر لبم آتش می زنم
شیطان کوچکی از دهانم بدنیا می آید
میز دو نفره
و عصرانه ای دلپذیر بر تنش نقش می بندد
آنقدر مهربان که با پکی
لباس ماده سگ را می پوشد
پستان در دهان توله اش می گذارد
و لحظه ای فرشته بی بالی ست
که تا لب می گشاید
دماغش بلند تر می شود
سیگارم را بر نوک دماغ فرشته خاموش می کنم
لباس سگ را در می آورم
فرشته می پوشم
باید تا آمدن همسرم
میزدونفره را برای عصرانه ای آماده کنم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:27  توسط سمیرا نوروزی
|
ما با هواپیما های روسی سقوط می کنیم
رییس جمهور با پوتین از پله های کاخ بالا می رود
و قطره قطره از خون خزر کم می شود
پدر ار دریا بازمیگردد
ما نان و تور خالی می خوریم
و ماهی کباب شده روی میز
می ماند برای رییس جمهور و میهمانان
تا فردا شام آخر با روزنامه ها به خانه هایمان برسد
فردا
همین فردا دور ساحلمان را سیم خاردار می کشند
و سربازی ما را نشانه می رود
پدر از زمستان می ترسد
می ترسد دخترانش با پوتین برقصند
و نمی داند
ما با پوتین پالتو
سوار بر توپولف یا هر واژه روسی دیگری
سقوط می کنیم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:13  توسط سمیرا نوروزی
|
بند کفش و روسری حریرم را هم بگیرید
رگم را می جوم و از اوین فرار می کنم
از بازجویان شما نمی ترسم که خودم را اینجا گذاشته ام
تا سیگارش را بر سینه ام خاموش کند
و نشانه ای بگذارد برای شناسایی ام در سردخانه
خدا کند دستی که می زند دلش خنک شود
این بازجو که معلوم نیست از چه کسی دلش خون است
جسدم را می گذارم و می روم
شاید در اتاقی که خالی از من است
به اعصابش مسلط شود
بهتر اعتراف بگیرد
می گذارم و می روم تا جنگل
آخرین سیگار برگ را بکشد
میدانم دودش چشمان خدا را می آزارد
آنوقت فکری به حال خودش می کند
پ ن : اگر از شدت شکنجه ها کم شده است صرفا به علت دل رحمی شاعر است
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:34  توسط سمیرا نوروزی
|